|

دلم چه بی تاب برای معشوقم می تپد
و نگاهم فرش چشمان یگانه هویدای وجودش می شود
از راهی دور آمده ام
آنجا که دیار دریا می خوانندش
از دریا آمده ام تا به دریای خویش برسم
از سبز ترین واژه ی طبیعت بازگشته ام تا وصال یار، پشت پنجره سبز بهار تازه کنم
و روزنه ای رو به تبسمش هموار سازم
اما...
این روزها...
باز قرار بر بی قراری ام می گذارد
و قدم های ملموس زمین، مرا به خاطر همین آمدن ساده، خرده می گیرد
معشوق دست نیافتنی من!
خاطره ی روزهای تلخ فراق حنجره ام را می فشارد
و مرا هم بغض آخرین ایستگاه روزگار می کند
پیش از آمدن...
همه ی وازه ی حقیر فراق از خاطرم رخت بر بست و ...
و دیگر هیچ...
حال همه ی افسوس زمانه را در چهره ی خموش تو نظاره گر می شوم
و دلم سودای آسمان بر هم می زند
کویر ملتهب احساسم هنوز التماس آغوشت می کند
و قایق تنهای برکه ی رنجور طاقطم می پژمرد زیر کثرت اندوه
زمانه...
اندوه تو را می بیند و هر روز اندکی به مرگ تدرجی شاخه ی تکیده ی نسترن نزدیک تر می شود
معبد زیبایی من!
شاخه ی نحیف نسترن خاطره ات
اشک های پنهانت را خوب می فهمد
و در التهاب سکوت پر گفتگوی لبهای خاموشت پر پر می شود
اکنون...
به پایانی ترین قدم گاه معطوف ((عشق)) می رسیم
محبوب من...
نمی خواهم تنش بی رحمانه ی این روزهای غریب آنقدر تندیس بر کم طاقطیت بکوبد
تا روزهای نبودنم را به بودنم ترجیح دهی
نمی خواهم سرانجام همه ی خطوط زندگی ام را حسرت نبودنت خط خطی کند
هنوز کور سوی امید بر امیدواری گرمای آغوشت می نگارم
و نگاه متحیرم را مبهوت میسازم از برای فرش راهت
آرام جانم!
نرگس لولی وش پشت پنجره ی روزگارمان رفت...
اما هنوز به هوای نفس های صبایت
شاخه ی نسترنت ماندگار است
نرگس پشت پنجره مرد
اما هنوز...
شاخه ی نسترن
زنده است
|