تبليغاتX
ღ.ღ یک جمله، یک زندگی ღ.ღ
ღ.ღ یک جمله، یک زندگی ღ.ღ



تنگ خالی...مرگ شاخه ی نسترن

شامگاه پیش...

 ماهی تنگ دل هردویمان مرد

همان که دلت به پیچش ناز باله هایش بسته بود...

و دل من نیز به تو...

و امروز...

 شاخه ی نسترن نیز مرد...!!

تو نبودی...

و شاخه ی نسترن برای همیشه مرد....

 

چهارشنبه نهم دی 1388  توسط ن.ک  |

 

شاخه ی نسترن

 

دلم چه بی تاب برای معشوقم می تپد

و نگاهم  فرش چشمان یگانه هویدای وجودش می شود

از راهی دور آمده ام

آنجا که دیار دریا می خوانندش

از دریا آمده ام تا به دریای خویش برسم

از سبز ترین واژه ی طبیعت بازگشته ام تا وصال یار، پشت پنجره سبز بهار تازه کنم

و روزنه ای رو به تبسمش هموار سازم

اما...

این روزها...

باز قرار بر بی قراری ام می گذارد

و قدم های ملموس زمین، مرا به خاطر همین آمدن ساده، خرده می گیرد

معشوق دست نیافتنی من!

خاطره ی روزهای تلخ فراق حنجره ام را می فشارد

و مرا هم بغض آخرین ایستگاه روزگار می کند

پیش از آمدن...

همه ی وازه ی حقیر فراق از خاطرم رخت بر بست و ...

و دیگر هیچ...

حال همه ی افسوس زمانه را در چهره ی خموش تو  نظاره گر می شوم

و دلم سودای آسمان بر هم می زند

کویر ملتهب احساسم هنوز التماس آغوشت می کند

و قایق تنهای برکه ی رنجور طاقطم می پژمرد زیر کثرت اندوه

زمانه...

اندوه تو را می بیند و هر روز اندکی به مرگ تدرجی شاخه ی تکیده ی نسترن نزدیک تر می شود

معبد زیبایی من!

شاخه ی نحیف نسترن خاطره ات

اشک های پنهانت را خوب می فهمد

و در التهاب سکوت پر گفتگوی لبهای خاموشت پر پر می شود

اکنون...

 به پایانی ترین قدم گاه معطوف ((عشق)) می رسیم

محبوب من...

نمی خواهم تنش بی رحمانه ی این روزهای غریب آنقدر تندیس بر کم طاقطیت بکوبد

تا روزهای نبودنم را به بودنم ترجیح دهی

نمی خواهم سرانجام همه ی خطوط زندگی ام را حسرت نبودنت خط خطی کند

هنوز کور سوی امید بر امیدواری گرمای آغوشت می نگارم

و نگاه متحیرم را مبهوت میسازم از برای فرش راهت

آرام جانم!

نرگس لولی وش پشت پنجره ی روزگارمان رفت...

اما هنوز به هوای نفس های صبایت

شاخه ی نسترنت ماندگار است

نرگس پشت پنجره مرد

اما هنوز...

     شاخه ی نسترن

              زنده است

 

دوشنبه هفتم دی 1388  توسط ن.ک  |

 

حکایت امروز

حکایت امروز...
با خود عطر بهارنارنج می برد
و تمام ساحل خیالم از سر فراقمان
پارو می زند دریایی غم بار احساس قریبمان
نمی دانم...
از سر کدام پرده ی خیال قصه برگیرم
اما...
تا افق بی آلایش چشمانت عهد می کنم
که مرا در خویش...
امید وصالی هم هست
و جز خاطره ی یک آه... در بساط دستانم پیدا نمی شود
این بار...
هیچ برای گفتن ندارم
و...
تنها یادگار م برای عطوفت راه چشمانت
همان نرگس بی تاب پشت پنجره باشد

دوشنبه شانزدهم آذر 1388  توسط ن.ک  |

 

حس قریب...

هر صباح با بیداری خورشید ...

صفحه ی تازه ی روزگار ورق می زنم

و حس قریب داشتن یک سیب را از سر بی تجربه گی ام، تجربه می کنم

این روزهایی  که در حال سپری شدن است

آسمان خاطرم اندکی آسوده تر جلوه می کند

بی راهه ی خاطرم سر و پا خاتمه اش به افق  می رسد

و دلیلش را تنها یک نفر می داند...

گام های نحیفم فردای ابدیت به تشویش می کشد

و راز شگفتن یک گل سرخ تداعیم می سازند

آرامش بودنت آنقدر برای خیالم عسل واره می شود

که فردای نبودنت چه بی تامل قفس کوچک قلبم را تنها می گذارد

امروز که با منی را زیبا می سازم

تا خاطرات فردایم زیباتر باشند

تا دست هایم راه بر افق بیایند

هر چند اگر فراقمان دلم را آزرده کند

هر چند اگر سیب قریحه ی مملو از  سادگی ام تلخ باشد

هر چند اگر ابرهای بی احساس آسمان رگبار نبودن بر پیکرم بتازانند

هر چند اگر...

اما...

امرور که نفس هایت خریدار آغوشم شده

زیبائیش را دو چندان از برایت باز می گویم

تا تنها یادگاریت از سادگی گذرایم همین احساس لطیف بودن، زیر سقف بوسه هایمان باشد

امروز که کنایه ی ماه را از سر بودنت خرده ای نمی گیرم

هزار و یک شب تا قدم گاه خورشید چشمانت می شمارم.... از اینجا تا خدا می شمارم

شانه هایم فدای آرامش ساحل خلوت عاشق پیشه یمان می کنم

و یک عمر ضمانت تبسم شیرینت می نمایم

 شاید...

        خویش...

               فردا نباشم...

شنبه هفتم آذر 1388  توسط ن.ک  |

 

کجا بدون گریه؟!

نمی دانم باز، کی نامردی ثانیه ها مجالم می دهد، تجربه ی آغوش مهربانت را
کی می شود خطوط از دست رفته ی راهم را در فلسفه ی بازگشتن ببینم
کی می شود، چشمان غربت نشینم را به احساس بودنت روشن کنم
نمی دانم کی چهره ی خموش رفتن

دلش به حال ناله ی پنهانم می سوزد
کجا اشک های شبانه ام را خریدار می شود؟
نمی دانم

و ای کاش می دانستم
این راه به هزار پیموده ام کجا از بی قراری ام خسته می شود؟
کجا به چشمان منتظرت ختم می شود؟
که بدانی

امشب همواره نه زمین امن است
و نه من

بدون گریه

خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com 

جمعه بیست و نهم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

همواره امن و بدون گریه باشید

می نویسم:

  همواره امن و بدون گریه باشید

تا بدانی ؛

اگر چه در جوارت تن به حیات نمی دهم اکنون

اگرچه  تنگ بی ریای دلم می شکند در حریم فاصله ام با تو

اما خیالم در چند قدمی ات پرسه می زند

و این مسافت فاصله ام با تو

به بلندای فاصله ی دو نبض هستی قلب رنجورم در انتهای محنت است

می نویسم:

همواره امن و بدون گریه باشید

تا خاطرت بماند ؛

اگرچه کوچه باغ بوسه های معصومانه یمان وقت رفتن باران خورده می شود

اگرچه احساس  پاکم وقت رفتن بهانه ی آغوشت می گیرد

 اگرچه دلم پای بر عرصه ی جاده ی بی نهایت نمی گذارد

و دلتنگی اش باز بر ضربان دیدارمان سبقت می  گیرد

اما دلم را با این همه دلواپسی به دستان اهل دلت می سپارم

می نویسم:

اگرچه دلتنگم

اگرچه روح خسته ام و قت رفتن

طاقت بغض آرام و بی تملکت را ندارد

اگر چه قرارم بر سکوت صبورانه ات بی قرار می شود

و اگرچه ؛

دل نگرانی های معصومانه ات را از پس نگاه آرامت می خوانم

اما باز هم می نگارم:

در خلسه ی نبودنم ؛

همواره

    امن و بدون گریه باشید!!

 

 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

بی تابی ماه در نبود خورشید

                                                          تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com      

طنین دیار غربت نبض پاینده یمان در پس التهاب آمدن و رفتن یک موج در هم می شکند
و حرمت اشک های دورمان در کوپه ی آخر دلتنگی خفه می کند
و تنها ستردن سادگی آفتاب ضمانت تردید غرورمان می شود
و خاطره یمان تا دیار خدا رقم می زند
و تو بگو...
چقدر بایدم پیمود؟
تا دست رنج یک عمر دلدادگی ام ملموس نگاهت باشند؟
و فراق، کورسوی نمور خورشید خاطرم بر تنش ماه بدل کند؟
این روزها ...
نقاط سفید دفترم بر سیاهشان می چربد
و دل نگرانی های واماناده ام را خط خطی می کنند
دیریست...
خورشید از گره کور حیاتم می دزدند
و یک نفس تا آسمان، فلسفه ی فانوس بارم می کنند
شوخی ساده ی تقدیم یک گل از هویدای خورشید و ماه به رخ آستانه ی لولی وش قدم گاه عشقمان می کشند
و تمجدید دوست هایشان، دوچندان از برایم باز می گویند
اما...
چه کسی می داند؟
که در این کلبه ی محصور زمان
و چه بی تاب...
یک نفر اسم تو را می خواند
تا مبادا
! شاید...
هنوز ...
چشمان همیشه خسته ام سپیده ی فردا از برای دیدنت تصویر زمان می سازند
و تو خود می دانی...
که در این شهر غریب

من چقدر دلتنگم
کفش هایم لحظه ی کنده شدنشان از زمین
تصویر ماه در پس خیزشان تداعیم می کنند
نازنینم!
دوری خورشید و ماه همان حکایت فراق من و توست
همان واژه ی تمنای آغوش توست در آشفته بازار این شهر غریب
و بر چه کسی پوشیده است؟
که ماه تا منزلگه باد صبا گریستن ترجیح می دهد برای وصال تلولو آفتاب از ولایت چشمهای سبایت
و کس را از دلیل لبخند پژمرده ماه آگهی نیست جز عاشق پیشگی جمله ی آسمان
ماه...
همان عروس آسمان
خود می داند... که چه تاریک است بی زمزمه ی خورشید
که چه تنهاست بی ره عشق
معصوم من ! حکایت این روزهایمان بوی تازگی می دهد
هنوز...
آسمان همان آسمان است و ماه دلتنگ تر
خورشید همان خورشید است مهتاب محتاج تر
و من...
شایدم همان ماه باشم
و تو خورشید
پنجره ی خیالم هر شام می گشایم به امید آنکه مرا از تو نوید نوری برسد
بی راهه ی مبهوت رسیدن هجی می کنم با سودای پریشان دیدار
عزم امدن در چهره ی یار می کنم از برای نفس های خورشید گونه ات
و باورت می شود؟ این روزها...
دوری آغوش مملو از عطوفتت چقدر شانه ام می فشارد؟
و بغض به اجبار مسکوتم می شکند در پس تنهایی ماه
آسمان بخشندگی اش به تاراج می گذارداما...
ماه را چه حاصل است؟ وقتی یک عمر دل به والایی خورشید بسته است؟
زمین باغچه ی خانه اش ستاره باران می کند
اما... ماه را چه حاصل؟ وقتی تقدس خورشید بر قلبش مشت کرده است
و وقتی خورشید شبانگاهمان چه بی منت نور خود به ماه تاریک قصه یمان می فروشد
و مهتابمان با انکه دمی از ذلال خود نمی زند
اما خوب می داند...
که او را بی خورشید نوری در بساط نیست
دوری...
دوستی...
و سال ها...
همان حکایت همیشگی ماه وخورشید...
...
تلخ نوشته هایم گرچه به دل زمانه نمی نشیند
اما یک عر دم از غزل نانوشته ی چشمان تو می زند
و هزار سواد از دوبیتی دست های گرمت منسوخ می کند
تا اندکی مرا نوری تحفه ام بخشی
و شب هایم بی مهتاب نگذاری
با آنکه می دانم نفس هایم در خور ماه بودن نیست
با انکه می دانم سقف زمین عادت قبولم بر ماه نمی گیرد
با آنکه روزگار هزار بار در گوشم نغمه می خواند
که تو را چه به ماه بودن؟
اما تو بگو...
تا پایان سپیده خورشیدم می شوی؟

 

چهارشنبه بیستم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

عشق آفتابی

همه شب و روز واژه ی عشق در پس نگاه معشوق می طلبند
و من...
در انزوای خطوط کم رنگ کنار جاده ره معشوق می پیمایم
دست به شیشه ی تقدیر می کشم و بخار حسرت می زدایم
و چقدر دلم می خواهد تجربه ی آغوش گرمت وقت رفتن،
تنها یک بار دیگر یادگاری های کهنه ام را نوازش کند
خطوط، هنوز جاده ی دلواپسی هایم را تنها نگذاشته اند
و تا میعاد بازگشتن خاطره ام را می نویسند
در سفر هر ثانیه...
عشق آدمی آسمانی می شود و
چهره ی عشق من، رخسارش آفتاب گونه تر
ره ناپیموده ی همگان، پیمودنی تر می شود و
بی راهه ی من دشوارتر
عشق آفتاب خورده ام، نگرانی های معصومانه اش را در پس شفق دریا مستور می کند
و ساحل سرخوشی هایمان از سر می گیرند همان قصه ی لبخند همیشگی را
و یادآورم می سازد که ره صد ساله ی آدمی را من در پی بر هم زدن یک چشم لمس می کنم
و چقدر زیباست که بند بند وجود جانگسار طبیعت بی تجربه یمان هر صباح
به توسل رخسار ناز پیشه ی عشق خویش دیده می دواند
جنگل درخت برای حیاتش بهانه می کند
تنگ محصورمان، ماهی را
آسمان، آفتاب
و من بی تردید، تو را
و حاصل دست رنج عشق آفتابی ما آدم ها همان میثاق همیشگیست
عشقی که هر لحظه اش دم از تلو لو آفتاب می زند و
بی کرانه ی عاشق پیشگی اش به رخ اتاق نمور ذهنمان می کشد
بهانه ی آفرینش این بار، با همان چهره آفتاب خورده اش گواه پیمانمان می شود و
سنگینی کفش هایمان روی ساحل کم تابی ها یادآورمان می سازد
و تو نیز خاطرت بماند...
اینجا،
میان اوراق نگشوده ی نگاه منتظرت
قرار بعدیمان...
زیر پل آسمان یک رنگی ها
در پناه اشتیاق لحظه ی دیدارت
و در انزوا ی کلبه ی معظم قدم های مشتاق من...
و تنها شاهد بی قراری هایمان همان آفتاب باشد با تندیس یک آغوش تبسم


 

           تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

تبریک قدوم رضای فاطمه

بالای رواق آسمان شامگاه امشب اهورا هلهله به پا می کند ،

کوچه باغ کبریا گلباران می شود ،

زمین شور جوانه زدن می یابد ،

بوی معطر قدوم رضای فاطمه آرام جانمان می شود

و ضمانت دل هایمان می کند .

شامگاه امشب به بهانه آمدنش دل به ولایت عشق می سپاریم

و حاجاتمان در خلسه ی حریم ارتعاش اشک هایمان پرپر می سازیم

و دلمان روشن است که او همان صاحب دیار فرشتگان است

و عالم به پیشگاهش قبای خضوع به خاک می نشاند .

قدمهایمان به حریم حرمش که می رسند همه ی عرش قلبهایمان لرزه به خود می گیرد،

گونه هایمان تندیس تر باران تداعی حضورمان می کند ،

ژرفای دلمان پایبند شادمانی میلاد هشتمین صاحبخانه ی بهشت می شود

و لبهای نگشوده یمان تنها نغمه ی یک نوا یادآورمان می شود

و این است همان :

                    یا علی بن موسی الرضا

جمعه هشتم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

به صندلی خالی مقابلم

چه تنهایی جانکاهی به طاق حنجره ی مان می کوبد این شب ها
دیدار بر ما حرام می کند و نقطه ی عطفمان به روی تقارن ((هیچ)) می بندد
حزن مرموزش قه قهه می زند شب های بی ستاره ام را
و می تکاند همه ی سازگاری هایم را
باران اینجا شعر می خواند اما...
فایده اش چیست وقتی نغمه اش را خطوط سنگین قلبم نمی شناسد
صدای پای آب اینجا لحن سکوت بارم می کند
اما...
برای شنیدن نوازش نغمه اش نشانی کدام کوچه ی ناپیدا بجویم؟
اینجا با همه ی شور و اشتیاقم گم می شوم در غربت دریا...
اینجا هوایش لگد مال می کند حس قریب باریدن ابر
زمینش به سخره می گیرد بهانه ی صادقانه ی رویش یک علف
اینجا همه ی خلایق سبز است و دل هایمان ارمغان خزان می کند
اینجا با همه ی هیاهوی تن می دهم به تلخینه سکوت شبهای طوفان

نازنیم...
خرده ام مگیر برای بی قراری های گاه و بی گاهم
نگذار بگویم که چقدر نفس غربت دلتنگم می کند
نگذار بگویم که انزوای شبهایش چگونه گریبانم ، تا خود سپیده می فشارد
نگذار چشمان ترم به توصیف بنشانم...
این جا تنها...
من...
سکوت...
و یک صندلی خالی
همدمم می شود و نامه ی سرگشاده ام با جان و دل می خواند
به او می گویم:
این شب هایم را تنها تو گواه باش و قصه اش برای کس نخوان
از نامهربانی های روزگار حسودمان به ستوه آمدم، تکیه گاهم تو بودی
فرسخ به فرسخ دوریم را بی طاقتی کردم... طاقتم کردی
غره ی ابر، آسمان دلم غرق رگبار کرد...شکوه اش را نزد تو باز گفتم
سکوت، حریم ساده ی قلبم را محصور کرد... حصارش تو در هم شکستی
شانه هایم، لحن سنگینی این روزها را بی قرار بود... قرارش، تحفه ای دادی
کفش هایم، دست فرسود زیر تنش بی رحمانه ی واژه ی فراق... پیکرت نشیمنگاه همه ی فراقم شد بی هیچ فراغتی
خاطرم بیگدار به آب می زند... تو بهانه اش می شوی
صندلی خالی مرهم زخم های ترک خورده ام می شود... شبهای خستگی
از سر خالی بودنش غصه ام می گیرد اما...
تکیه اش می دهم غصه های بر داد رسیده ام را...
صندلی خاطرم با آن پایه های ناز پیشه اش آرام جانم می شود در ثانیه های بهت آمیز انزوا
به خودم می آیم...
صندلی خالی روبرویم غرق نگاهم شده
و برای یادگاری های خاک خورده ام خاطره می نویسد
و چه گویم با تو؟
که تو خود می دانی
صندلی خاطرم تنها جای خالی یک نفر را یادآورم می شود...!
و حسرت جای خالی چه کسی
جز تو؟

شنبه دوم آبان 1388  توسط ن.ک  |

 

 



اینجا زمین است. آغاز یک مسیر سبز به بهای عشق. آغاز یک پیوند به بلندای آسمان و شروع بی کرانه ی ازل تنها با یک جمله و یک زندگی...!!

 

 

تنگ خالی...مرگ شاخه ی نسترن
شاخه ی نسترن
حکایت امروز
حس قریب...
کجا بدون گریه؟!
همواره امن و بدون گریه باشید
بی تابی ماه در نبود خورشید
عشق آفتابی
تبریک قدوم رضای فاطمه
به صندلی خالی مقابلم

 

هفته دوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387

 

 

رسم زندگی به موازات ریاضی
قصر عشق
00:00
بزرگترین وبلاگ جهان شناسی
تا با تو بودن
مردمک
آوای زندگی
سایه سمر
یادداشت های یک خبرنگار
عشق گمشده
در آغوش خدا
نقش خیال
مبین

 

 

RSS 2.0

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس