تبليغاتX
ღ.ღ یک جمله، یک زندگی ღ.ღ

ღ.ღ یک جمله، یک زندگی ღ.ღ

می ترسم یک روز مشت سرد این فاصله ها

این نبودن های لاجرم

آن قدر به قلب خسته ام محکم بکوبند

که ریشه ی نفس هایم را یک جا با نیستی عجین کنند

می ترسم... نه از مرگ... نه از نبودن

می ترسم یک روز وقت رفتن کوله بار احساسم پر باشد از نبودنت

می ترسم تو نباشی و مرا با خود ببرند

 می ترسم... نه از سکوت فصل بهار بی برگی

می ترسم از تنهایی تو زیر شاخه های سرمازده ی درخت چشمان خویش

می هراسم از اشک هایت بعد از نبودنم

چشمانم هنوز روزمرگی این آفتاب بی رنگ یک روز ناگزیر را میبیند متاسفانه!

من اینجا برای رسیدن به عمق آغوشت جان می دهم

و تو آن جا با نبودن من کلنجار می روی

لطیف ترین واژه ی زندگیم!!

روزگار بی روزگارم را می بینی؟

اگر یادت ماند پیش خدایت کمی هم سفارش مرا بکن

دعا کن یا مرا با خودت ببرد

یا مرا بی تو نگذارد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:41 توسط ن.ک| |

کاش بدانی دنیای من

در لبخند های تو...

گرفتن دست هایت

و لمس احساس شاعرانه و مخفیانه ات

خلاصه می شود

کاش بدانی...

چند بذر عشق را با چه مشقتی

زیر پنجره ی دلت کاشته ام

تا فردا... اگر نباشم... بلندی قامتش پناه دلتنگیت باشد

تا  قلب خسته ام را میان اطلسی دست هایت باور کنی

کاش بدانی خیلی وقت است قصیده ی نگاهت را دلم از بر کرده

و چه فرقی می کند؟!

رهگذر غریبه ی کوچه ی ما هنگام عبور

وقتی چشم به افکار مرموزم می دوزد

به چه می اندیشد

چه فرقی می کند؟!

آن سوی دیوار

آن ها با نگاه های غریب و دورشان

نیلوفر احساسمان را چگونه تفسیر میکنند

مهم شاید این باشد

که زمستان است

و یک رنگی جاری در رگ های زمین

پنجره ی اتاق در آغوش سرمای خیابان آرمیده

اما جای تو میان آغوشم

هنوز گرم گرم است

و لحظه عشق بازیمان ناب ناب

در خلسه ی این ثانیه های عاشقانه

دلت پیش من باشد

فارغ از افکار پوچ رهگذر کوچه ی ما

که زیر سنگینی سرمای خیابان

دست هایش گویی یک عمر است که یخ زده است

او سال هاست که تنهاست

و تو یک عمر در آغوش من

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:47 توسط ن.ک| |

فاصله هم این روزها چقدر خوش خیالی می کند

به خیال خودش بلندای قطور تردید واژه هایش را به سر ما می کوبد

و می انگارد که مرا دور کرده از جاذبه ی چشم های تو

نمی داند که میان باور دیدگانم تا گمانه ی او یک دنیا ((ف ا ص ل ه )) است

نمی داند که وجودت همیشه آرامگهی داری عمیق

جوار تپش های قلب من

و چه تلخ است که نمی داند

تو خودت نبض لحظه های عاشقانه ام هستی

حس شیرینی زندگی کنار یک فنجان چای داغ

جوار دوشاخه گل رز

و چشم های آرام من و تو

که یک دنیا حرف دارند برای هم

و تو هنوز میان احساس نیلوفرانه ات باورم می کنی؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 11:48 توسط ن.ک| |

نشسته ام زیر سقف ناکجا آباد

قالی دست بافت زندگی ام را مرور می کنم

آسمان را به جای بوم نقاشی

گذاشته ام روبروی چشم هایم

و می خواهم نقشی بزنم

می خواهم امروز شعرهایم را نقاشی کنم

نمی دانم چگونه...

اما...

نقاش ها’ تصویر می کشند

شاعران’ هجران

بچه ها’ قد...

و من امروز برای کشیدن...

نفس های تو را انتخاب می کنم

هنوز هم میان دست هایم

همان قاصدک لطیف روزها ی کودکی هستی

همان که هر روز در نظر تنگ غروب

نسیم را به بازی میگرفت

سری به کوچه ی اقاقی ها می زد

و آن وقت به آغوش خودم باز می گشت

همان که دسته ی اطلسی ها را کنج موها ی لطیفش می نشاند

و مرا مست و دیوانه می کند

و چه شیرین است این چنین مستانه زیستن

 فارغ از تلخی روزگار

حال من مانده ام و همان قاصدک

و دلم می خواهد از اول صبح

تا دل تنگ غروب

بازیچه بگیرم  تب تند آفتاب را

 زل بزنم در چشم های سیاه شب

و مدام لحظه ها را دیوانه کنم

خاتون من؟

مبادا باورت شود نسیم تو را جایی بهتر از آغوش من می نشاند

مبادا ناز پیچش اطلسی گیسو نشانت را دریغم کنی

مبادا بروی

به همان شهر دور که می گویند رنگ بلور دارد

و هر روز برق کوچه هایش چشم های آفتاب را می زند

مبادا تنهایم بگذاری

با یک مشت خاطره....

باور داشته باش

که گاهی تنگی یک آغوش امن

به پهنه ی یک دنیای تشویش می ارزد

باور داشته باش

که اگر برایت نوید پایان دشواری ها نباشم

لااقل می شودپایانی دشوار برایت رقم نزنم

قالی هنوز روبروی دیدگانم است

اما من لحن شیرین تو را مرور می کنم

آخر...

یک دنیا خاطره است برایم

کاش یک روز همه ی خاطره هایم دوباره بازگردند

 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:4 توسط ن.ک| |

هنوز قدم هایش روی چشم های آبی دیار من کم رنگ نشده بود

هنوز نرفته جای خالی اش را یک نفر انگار میان قفسه ی سینه ام می کوبید

دلتنگی....

دوری.....

و انتظار....

همه را یک جا...

لحظه ها بار من می کردند

و من آن روز خوب فهمیدم

که هنوز چقدر دوستش دارم

بغض های دلتنگی ام را کنار پنجره ی عادت نمی گذارم

تا هنوز هم درد نبودنت برایم

تازگی روزهای گذشته را داشته باشد

اما دلتنگی را می کارم در باغچه ی خاطره ام

و می نشینم کنار حیات ثانیه ها

تا از آنسوی کوچه ی احساسم بیایی

من کفش های نگاهم را جامه ی قدم هایم کنم

و بی مهبا مسافت کوچه را بدوم

و تو مرا از سر عشق یک فنجان آغوش داغ مهمان کنی

امروز که آمدی

از سر اشتیاق

کفش هایم را هم یادم رفت بپوشم

آن روز حرف دل سنگ ریزه های کف کوچه یمان را هم

با قدم هایم خوب فهمیدم

...

آمدنت برایم مبارک!!

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 13:33 توسط ن.ک| |

این ترانه بوی نان نمی دهد

           بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد

         سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده و صمیمی است

         بوی شعر و داستان نمی دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر

        که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

       روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه

       یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن

       گر زمین دهد، زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن

       نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل

       دست دوستی تکان نمی دهد

هیچکس به غیر نا سزا تو را

      هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس ز فرط های و هوی گرگ و میش

      دل به هی هی شبان نمی دهد

جز دلت که قطره ای است بیکران

       کس نشان ز بیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس

       
نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

     نان و گل به میهمان نمی دهد

نا امیدم از زمین و از زمان

    پاسخم نه این، نه آن ... نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

    گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم

    گریه ام ولی امان نمی دهد...

 

"قیصر امین پور"

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:6 توسط ن.ک| |

چله تابستان است

باران خدا را می بینی؟؟

مرداد آتش گرفته است و تمنای آب می کند

و چه دوست با انصافیست آسمان

امشب زیر خنکای آغوش داغ باران

مبادا چشم هایت را ببندی

می خواهم زیر تگرگ تابستانه، شعرشان را از بر کنم

می خواهم بگویم

هزار بار دیگر هم
که از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتی
این شب صبح نمی شود
وقتی دلت گرفته باشد

و وای به حال روزی که پنجره ی رو به حیات خاطرمان کمی

و فقط کمی احساس پیری کند

حتی این پرده های توری
بیهوده می کوشند
پنجره های پیر را عروس کنند
خسته ایم
پلک های پنجره را ببند
تا هیچ کس نبیند
چگونه
در اتمسفر این پریشانی بی آغاز و پایان
هر از گاه
پنجره ای را بارانی می کنم
که مال من نیست ..

یادت باشد:

که هنوز رابطه ی دست هایمان سخت نزدیک است

هنوز سیب دوستیمان را همین باران ناخوانده جستجو می کند

چله ی تابستان است

میبینی؟

و ما سخت غرق در حرارت آغوش هم

اما...

هنوز خنکای واژه ها در پستوی ذهنم جاری است

هنوز...

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 20:23 توسط ن.ک| |

دلخوشی های دوروزه ام را به دو روز دنیا بخشیده ام

که آن هم می گویند "ت ع ط ی ل" است

چتر بر می داریم به خیابان می رویم

و دلمان خوش است

با دوست زیر باران عهد بسته ایم

زیر باران عهد می بندیم

و دست هایمان هنوز خالی از عاطفه ی یک روز ابری

این ها را نمی گویم

که زخمی باشم بر زبان خاطره ی خوش یک روز آفتابی

گفتم بدانی

اگر خواستی بیایی

چترت را فراموش کن

نمی خواهم به بهانه ی پهنای سایه ی چتر هایمان

کمی دورتر از هم با ایستیم

آخر آن روز دیگر تمام قرار هایمان

         بی قرار می شوند

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 19:40 توسط ن.ک| |

کم کم داشت بازی دیرینه ی قلم و کاغذ فراموشم می شد

کم کم داشت فردای بدون عشق خاطرم را مکدر می کرد

و چه تلخ است فردای بدون عشق...

با همه ی ناکامی هایش

آمده ام تا خنکای سایه ی مهربانت

کمی خاطر رنجورم را مرهمی باشد

آمده ام...

از همه ی دنیا خسته

از دنیا خسته و از بندگان دنیا خسته تر

خسته از همه ی چشم های نامهربانی که خویش فراموش کرده اند

خسته از دست هایی که یادشان رفته واژه همدلی را...

و خسته از قلب هایی که گاهی تنها تقلب محض می شوند

آمده ام تا کمی جوار هم زندگی را با همه ی دلخوری هایش زندگی کنیم

 تا شاید بهانه ای باشم برای حس دوباره لحظه ها

که مبادا...  دیر باشد

آن زمان که دست هایم را دراز کنم و دستی نباشد

آن زمان که گدای عشق باشم و همه گریزان از مسلک عاشقی

آمده ام پیش از آنکه تمام شویم...شروعی دوباره رقم بزنم

تا شاخه ی بیست ساله ی نسترن فراموش لحظه ها یت نباشد

تا همچون ساکنان دریا قصه ی امواج برایمان عادت نشود

آمده ام تا

     دوستت بدارم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 19:19 توسط ن.ک| |

روزی...در همین نزدیکی قدم های کوچکی

پا به عرصه ی حیات می گذارند

که لطیف است و پاک

او با قدم هایش و با صدای لطیف نگاهش

می آید و زندگی را غرق گل می کند

این ثانیه ها را قدر دانستن،

عشق می خواهد...

من که ایستاده ام آخر صف عاشقی

من که چیزی برای پیشکش اوردن ندارم

من که میان هزار نگاه آشنا، غریب غریبم

و شاید قریب...

آرام جانم...

تمام دغدغه ام این روزها شاید

خوشبختی تو باشد!!

نگاه اطلسی بهار پیش باران چشمانم کم می آورند

دل نگرانم شاید این روزها....

دل نگران...

اما تمام قشنگی را خلاصه می شود کرد که:

همه اینجا صحبت از آمدن او میکنند

او که آرام است و پر هیاهو

او که خود متین است و چشمانش همواره متین

او که آرام دل ماست....

آرامش نگاه ماست...

و مظهر عشق...!!

خدایا عاشقی لیاقت می خواهد...

لیاقتی عطایم کن

تا قدر بدانم این لحظه ها را که برای فهمیدنشان

عاشق باید بود

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:27 توسط ن.ک| |