ღ.ღ یک جمله، یک زندگی ღ.ღ
هوای آسمانت را دارم کفر نمی گویم... نه اینگه بگویم این روزها برای خواندن خط خطی هایم کمی ناز می کنی شاید اجاق دست خط ناخوانای من کور شده است هر چه هست نازنینم... به دل نگیر این همه واژه های تکراری و جمله های اسیر روزمرگی را اگر دلت نخواست قدم روی چشم هایم بگذاری و بیایی این بار... قدم روی نفس هایم بگذار و... بیا... به سراغم...!! گله از رفتنش نیست بیشتر دلم از این می سوزد که بی خبر رفت کاش یک حرفی... یک خبری... بگذریم... حالا که رفته... و تنها چاره... انتظار است... انتظار آخر می دانی؟ آنقدر سپید و نقره گونی که احساس می کردم ماه شده ای اما امروز می گویم تو آسمانی...آسمان!! و من تا آخر عمر سر به هوایت شده ام از سر بی خبر رفتنش این روزها برای خودم کسی شده ام... شده ام تنها و بی کس و همچنان مات و مبهوت دیوار ساده ی بی نقش و نگار روبرویم و تنها یک سوال پشت اندیشه ام می گذرد ... گفته ام عکس چشم هایت را روی دیوار نقاشی کنند هیچ یادت هست؟ می گفتی: خوش به حالت وقتی دلت می گیرد دلتنگی هایت را روی کاغذ می نویسی کجایی ببینی؟ یک دنیا ورق سیاه کرده ام... اما نه خبری از تو هست و نه دوای دردی برای دل تنگی های من باورم نمی شود که تا دنیا روی قدم هایش می چرخد و می چرخد دیگر نمی توانم برایت گل بیاورم چه فرقی می کند که تو راضی هستی به رضای من یا نه! مهم این است که من... راضیم به رضای تو شاید حظ می کنم وقتی چشمان یکتایت پر می شود از لبخند رضایت نمی دانم در لحظه به لحظه ی این سال هایی که گذشت تا به حال به تو گفته ام که چقدر بزرگی که چقدر زیادی برای دلم و من یکه و تنها، چقدر کوچکم برای اندیشه ی عمیق روز و شبت که چقدر کم می اورم صبوری ات را دلبری های گاه و بی گاهت را...دلدار دل آرام روزهای بی کسی ام!! دیگر نمی شود برایت گل بیاورم اما... روزی یک شاخه گل سرخ به نیت تو... به نیت همه ی روزهایی که گلدان بلوری طاقچه ی پنجره ات مهمان دو شاخه گل سرخ بود کنار می گذارم در گنجه ی تک و تنهای آن سوی پلک های بسته ام تا شاید روزی... در آن دور دست ها تو... دلت، هوای گل خریدن های مرا کرد آن گاه یک شاخه گل که سهل است به اندازه ی تمام روزهایی که نتوانستم برایت گل بیاورم سراپا، غرق گلت می کنم همه ی این شاخه گل ها را کنار می گذارم برای آن روز می گذارم کنار تنگ جامانده ی ماهی امسال تا شاید روزی تو بیایی به سراغش شاید یک روز دلت تنگ شود برای عطر نرگس های زمستانی ام آن گاه کنار پنجره ی اتاقت بیا من در آن گوچه ی باریک و سفید پوش روبروی چشم هایت جوار سوز دلنشین زمستان زیر سایه ی دانه های لطیف و مهربان برف با یک سبد گل... به اندازه ی تمام روز هایی که نتوانستم برایت گل بیاورم روبرویت... انتهای کوچه ایستاده ام... و تو تنها دستی تکانم بده...!! تا اسم و رسم همه ی گل های دنیا را به نامت بزنم...!! می گویند... این روزها بهار در راه است تو که چند روزی است ناگزیر از آغوش من دور شده ای پس چه خیال باطلی می کنند این مردم من بهارم را چند روزی به زمین امانت داده ام تا شرمنده ی روی گل های باغچه نشود بهارانه ی روزهای زمستانی ام! شرمنده ام... یک وقت نگویی یادش نبود یادم بود اما نشد ماهی قرمز تنگ چشم هایت را مثل همیشه خودم امسال به مهمانی سفره ی هفت سین دست هایت بیاورم نشد وقت رفتن یک دل سیر نگاهت کنم نشد... آخر این چه بهاریست که از آغاز آمدنش قصه ی جدایی برایم رقم می زند؟ نمی شود کمی در آمدنش تاخیر کند تا من طعم گرم آغوشت را روی ذرات تنم حک کنم؟ بهار... اسمش هم تنم را می لرزاند باز هم صد رحمت به زمستان خودمان که تو را هدیه ام می دهد که جان می دهد و جان نثاری می کند تا واژه ی زندگی را به تنه ی ستبر درخت تحمیل کند و کمی آن طرف تر ما همه چیز را به اسم بهار تمام می کنیم بگذریم... بهار هم اتفاقیست که باید بیاید اما این بار یادش بماند وقت آمدنش بهار مرا نیز با خود بیاورد آرام جانم... من از دار قالی این دنیا فقط همین چند کلمه را پشت سکوت چشم هایم برای تو دارم من فقط نوشتن می دانم دست هایم خالی خالیست دست های خالیم را به دل نگیر با نگاهم به تو می گویم... بهارت مبارک... یادت نرود شوق دیدار روی تو بهترین تحویل عمر من است...!!
این زمستان هم انگار مثل من دلش نرفتن می خواهد آسمان!! تو را به جان مهربانی همه ی ابرهایت تا می توانی ببار نگذار آرام جانم را با آمدن بهار از من دور کنند تو را به سپیدی دانه های برف زمستان را از کلبه ی کوچک خاطره ام نگیر بگذار او نیز بماند نازنینم...! این روزها... لحظه هایم نرم نرمک به استقبال روز تو می روند روز شروع پیوستگی نبض زندگی من روزی که تو آغاز شدی مهربان و بی آلایش نقطه را سر خط گذاشتند... و نقشی تازه به آب و رنگ زندگیم بخشیدند تو آمدی و با قدم هایت چه خوب طعم عسل گونه ی حیات را به خورد ثانیه هایم دادی تو آمدی و لذت یک روز بارانی را برایم چه لطیف به تماشا کشیدی همدم لحظه هایم شدی... سوی چشم هایم گشتی... و آرام جانم نشستی... نازنین اسفندی زندگیم!! چه برایت پیش کش آورم از آن سوی سرزمین های دور که لایق برق چشمان سیاهت باشد تمام دنیا را هم که زیر رو کنم عزیزتر از تو پیدا نمی شود آرزویم همه خوشبختی توست... اینکه در خلسه ی بی انصافی روزگار غریبمان خوشبخت باشی و همواره در آغوش آرامش اینکه لحظه هایت حتی در نبود شاخه ی نسترن نیلوفرانه باشند رنج کشیدن تلخ است اما زمانی که بار سنگینش را تنها به دوش می کشم به گمانم بار سنگین شانه های تو کمی سبک تر می شود رنج این روزها شده تو فیق اجباری من همین که دریای روز و شب تو این روزها آرام و مهتابیست دلم شکیبا تر می شود آن زمان دیگر چه فرقی می کند من کجای این دنیای بزرگ باشم؟ مهم این است... که تو همواره خوشبختی پیچک نازپروده ی روزهای بود و نبودم!! همدم ایام بی کسی ام!! گل لطیف عاشق پیشه ام!! میلادت مبارک بی انصافی تقویم را می بینی؟ نمی دانم چرا انقدر عجله دارد برای ورق خوردن نمی دانم چرا انقدر دلش دور شدن مرا از تو می خواهد؟ بی انصافی که نه... این آخری ها خودم هم خوب می دانم بودنم زیر آسمان شهر تو فایده ای برایت ندارد انگار خیر همه ی دنیا را در رفتن من می نویسند انگار با بودنم جای قدم های رهگذران دیگر تنگ می شود به گمانم دنیا انقدر کوچک است که اینگونه تنگ شیشه ای دلم را به زمین می کوبد نمی دانم دنیا کوچک شده یا تو تاب بودنم را نمی آوری؟ کاش مدام ثانیه های آکنده از حیاتم را تلخ می کردی کاش آتش می انداخنتی به فلسفه ی رنجور روزگارم منطق خط خطی هایم را به سخره میگرفتی دفتر کوچک خاطراتم را پاره پاره می کردی اما... فقط می گذاشتی بمانم... می بینی؟ تهمت بی انصافی را به ناحق به جان تقویم کشیدم اینجا هیچ کس دلش با من نیست
هنوز بافنده ی خوبی هستم...
هنوز هم می توانم بدون نخهای رنگی ومیلهای بلند وکوتاه
با کلاف رویاها وآرزوهایم تو را ببافم
دانه دانه یک رویا از زیر و یک آرزو از رو بالا بروم
یک ردیف دوستت دارم سبز
یک ردیف دلم تنگ شده است خاکستری
یک ردیف ای کاشهای نمیدانم چه رنگ
یک ردیف عشق
یک ردیف مهربانی
انگشتان خیالم به این ریسمان بلند علاقه خوگرفته اند
| Design By : RoozGozar.com |


